«طنین صدایت در گوشم بود:«نکن لیلا! نکن!»در پوست خودم نمی‌گنجیدم. از زاما رها شده بودم. انگار از جنگ‌های ایران و روس، پیروز بیرون آمده باشم.  چونان فرمانده‌ای که اسب‌های خسته‌اش، بخار شادی را در زمستانی سرد به بیرون بازدم کنند. انگار که مصدق در مذاکراتی سخت و نفس‌گیر پوزه‌ی زیاده‌خواهان را به خاک مالیده باشد؛ و برای همیشه دست آنها را از سر ملک کوتاه کرده باشد. انگار که همه‌ی معشوق‌ها را به خاطرخواهانشان رسانده بودم.»

«نگاه انداختم به عمارت چهل ستون. جایی که روزی محل نزول اجلال شاهان صفوی و شاهزادگان قاجار بود. سرمایی تاریخی؛ سرمایی سیصد چهارصد ساله خودش را در کنج یکی از ایوان‌های عمارت مخفی کرده بود. سرمایی که ذره ذره‌اش بوی حضور روسها و انگلیسها در جنگهای جهانی را  می‌داد.»

«شب فضایی وهمناک پیدا کرده بود. باد توی گردنه می‌پیچد و از درزهای قهوه خانه می‌آمد داخل و می‌خورد به نور فانوس. سایه‌ی عزرائیل را در قهوه‌خانه می‌دیدم. به نظرم مرد مهربانی بود. انگار خوش حوصله نشسته بود تا قصه‌ی پیرمرد را بشنود و بعد بیاید کار ما سه تا را تمام کند.»

«آخ که لیلا چه اسم خسته‌ای است. لابد مادرش آرزو نداشته‌اش را تو زندگی دخترش پی گرفته. کاش زندگی به همین سادگی بوده باشد که با گذاشتن اسم خوب روی دیگران آدمها خوشبخت و عاشق بشوند.»

خرید کتاب از راه‌های زیر: