خانم مدیر پایین را نگاه کرد و پوشه را روی میز کوبید. «بله، یک بارون. باور نمی‌کنم بارونی وجود داشته باشه. شرم‌آوره، ولی اون واقعاً از خونواده‌ی سلطنتیه.» دوباره نگاهش را بالا آورد و لبخند زد. «شانست زده بالا، درست مثل توالت‌های ما. باید توالت‌ها رو درستشون کنم.» به در اشاره کرد. «باید فوراً اینجا رو ترک کنی.»
«ولی چرا یه بارون باید من رو بخواد؟»
«شاید خون اشراف‌زادگی توی رگ‌هات باشه.» به‌دقت از نزدیک به بولت خیره شد. «نه، این واقعاً غیرممکنه. مهم نیست. شاید بارون به کسی احتیاج داره که آزمایشاتش رو روی اون انجام بده یا نوکری خونه‌ش رو بکنه. کسی چه می‌دونه؟ کی اهمیت می‌ده؟ این مسئله عجیب و مرموزه ولی خیلی چیزهای دیگه هم همین‌طورن. وسایلت رو بردار و بعدش به بروگاریا می‌فرستیمت.»
«بروگاریا! بروگاریا کجاست؟»
خانم مدیر انگشتانش را سیخ به‌سمت در گرفت. «جایی دور از اینجا. حالا، چخه! برو. آسموف، دستیار مدیر مدرسه منتظره تا همراهیت کنه و مطمئن بشه سالم می‌رسی یا حداقل، کل بدنت همزمان برسه.»


  • نفرین پنگوئنینه
  • آلن وودرو
  • ترجمه‌ی طناز مغازه‌ای

خرید از راه‌های زیر:

توجه: به‌مناسبت روز جهانی کتاب الکترونیک، این کتاب را می‌توانید برای نوجوانان‌تان به‌صورت رایگان تهیه کنید. تا ۲۸ مهرماه فرصت دارید آدرس وبلاگ خود و نام این کتاب را از طریق بخش «تماس با ما» برای ما ارسال کنید.