یک پنگوئن در نزدیکی جایی که درخت‌ها شروع می‌شدند، ایستاد و به بولت خیره شد. چشمان اخم‌آلودش در زیر ابروهای پرپشت، درخشش قرمزرنگی داشت. پاهای پره‌دار نارنجی‌اش بر روی زمین پوشیده از برف به‌آرامی ضربه زد. دسته‌های موی سیاه و سفید از شقیقه‌هایش بیرون زده بود و چیزی شبیه به شاخ از سرش بالا آمده بود.
هنگامی که بولت چشم‌هایش را روی آن موجود قفل کرده بود، سرش با تخیلات وحشتناک پر شد. در فکرش می‌توانست پنگوئن‌ها را تصور کند که به آدم‌ها حمله می‌کنند. پنگوئن‌ها را دید که خرگوش‌های بامزه را تعقیب می‌کنند. دید که پنگوئن‌ها بدون اینکه عذرخواهی کنند، آروغ می‌زدند. تصوراتش آزاردهنده و درهم‌وبرهم بود.
مثل این بود که بولت می‌توانست افکار حیوانات را بخواند و آن افکار آزاردهنده آخرعاقبت خوشی نداشتند.


  • نفرین پنگوئنینه
  • آلن وودرو
  • ترجمه‌ی طناز مغازه‌ای

خرید کتاب از راه‌های زیر: