کَرَم خداوند چاره‌ساز است و چاره‌ساز ما هم شد. بالأخره طلیعه معجزه از راه رسید. مرض همان‌طور که نفهمیدیم از کجا آمده بود، نفهمیدیم چطور رفت، و شهر دوباره سامان گرفت. خانه‌ها آب و جارو شد و خون به گونه زنان، و قوَت به بازوی مردان بازگشت. و حالا چاره‌ای به جز این نداشتیم که دوباره از نو آغاز کنیم. زمین کوچکی در اختیار گرفتیم و کشت و زرع کردیم. اما هر چه کردیم و هر چه عرقِ پیشانی ریختیم نشد آنچه امید داشتیم به شدنش. البت سال اول امیدبخش بود. زمین سخاوتمند شد، ساقه‌های گندم رزق فراوانی دادند، و در پی آن سامانِ مختصری گرفتیم. همان سال بود که فنون خطاطی را نزد استاد احتساب آموختم. بسیار بسیار می‌نوشتم. نوآموز سمجی بودم که سر از کاغذ و چشم از کلمات برنمی‌داشتم. روزی از روزها استاد احتساب نزد پدر آمده و گفته بود: «دست این پسر طلاست میرزا یحیی. انگشتانش با قلم مأنوس است و خیالش غرق مرکب. نگذار بیل به دست بگیرد و چشمش به خاک باشد. رخصت بده هر روز نزد من بیاید. قصد دارم میرعماد دیگری از او بسازم.»


  • چهل‌و‌یکم
  • حمید بابایی

خرید کتاب از راه‌های زیر: