ساجدی دور می‌گیرد. پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌رود. به حیاط آسایشگاه می‌رسد. یک لحظه سرش گیج می‌رود. تکیه می‌کند به دیوار. یک نفر از مهمان‌ها جلوی در ورودی ایستاده و به کسانی که داخل می‌شوند، شاخه‌ای گل مریم می‌دهد و یکی، دو کتاب. جمعیت را پس می‌زند. پرستار می‌دود به دنبالش. نگاه پرستار دنبال میرآبی می‌گردد. فکر می‌کند توبیخش می‌کند! از حقوقش کم می‌گذارد یا اصلاً اخراجش می‌کند! ساجدی پای تخت محبی می‌رود. کتاب‌هایی که دست او داده‌اند، ورق می‌زند؛ خاطرات هشت سال دفاع مقدس، دفتر شعر جنگ، داستانک‌های شهدا...
کتاب‌ها را می‌کوبد روی تخت. پرستار می‌لرزد. نگاهش دنبال میرآبی می‌گردد. ساجدی دستش را می‌کوبد روی سینه: «داستان‌های جنگ اینجاس! اینا چیه برداشتین آوردین؟!» میرآبی سر می‌رسد. پرستار خودش را پشت ساجدی قایم می‌کند. دست ساجدی، میرآبی را نشانه می‌رود: «مرد به این می‌گن! از جون مایه می‌ذاره برای ما!» بغض می‌کند: «اما برای نداری ما کاری نمی‌تونه بکنه!» نگاه حاضران جمع او می‌شود: «یه ربع از یه روز سال پا شدین اومدین اینجا چی بگین؟!»


خرید کتاب از راه‌های زیر: