یادداشتی بر کتاب راز گاروالا عطرساز نوشته لیلا امانی

عشق عصاره عطرگاروالاست؛ خاکیست که به عرش رسیده و متبرک به عطر بال فرشتگان است و این عطر در سراسر داستان استشمام می‌شود. ایمان همان رد سفید است بر نقوش کاخ الحمرا که اگرچه جز زیبایی تصویرش چیزی برجای نمانده، اما خودش را در رگه‌های سنگ‌های عمارت در تاریخ جای داده و ماندگار کرده است. همان اصوات آشنای «اوله اوله» انعکاس دوردست الله‌الله مسلمانی‌ست؛ بانگی غریب و محزون است که بانو لنیان در آخرین لحظات حیاتش بر زبان جاری می‌سازد و اشک می‌ریزد. ایمان جارویی‌ست به دست کریستف که گَرد را از شباک سقف بزداید، نور خورشید را تکه تکه ببیند که هر تکه‌ای ذراتی را به سوی خود می‌کشاند و گفته گاروالا را از خاطر بگذراند:« هرکس باید نور زندگی‌اش را کشف کند چه با موسی چه با مسیح چه با محمد و فرزندانش. همۀ نورها از یک جا می‌آیند...»

ایمان وفاداری آلفرد‌ست به ندیمه‌ای شرمگین، به ناکامی که عشق را قادر نیست از دستان هنرمندش به یغما ببرد. آن چیزی است که در الهه نمسیس نیست و در این میان انتقام ایزابلا شعله‌ی سردی است، آن هنگام که مومنان را سوخته بر نیزه می‌خواهد. 

ایمان قلبی‌ست که در سینه ارسن می‌تپد و او را به وصال جدیثه امیدوار نگه می‌دارد. تلالو ذرات غبار است در نور خورشید که نشان از وجود منبع بی‌پایانی از نور می‌دهد. ایمان شمشیر موسی‌بن‌غسان است که تاریکی شب را می‌شکافد و بر خیمه‌های دشمن جرس می‌زند؛ اشک بر چشم می‌خشکاند و قلبش را به تیررس تیغه خصمیان می‌برد. ایمان آن است که در تلالو نور بر مناره‌های مسجدها می‌درخشد و حتی سربازان قشقالی را یارای انهدام آن نیست... همان که از دروازه قرنها می‌گذرد و در سجده‌ای، رکوعی خودش را تجدید می‌کند. عشقی‌ست که میان ناقوس‌ها، کنیسه‌ها و صدای موذنها ردای سفید و پاکش را می‌گستراند. عشق...ایمان، هر دو چون تنه‌های درختانی در هم تنیده‌اند یکی دیگری را ستون کرده و دیگری آن یکی را به برگ‌های سبزش مزین می‌کند. 

 در کتاب «راز گاروالا‌ عطرساز» هم عشق  و ایمان را می‌بینیم که بر نیمی از سرزمین روایت خیمه دارد و هم نفرت، تباهی و فساد را. در وجود ایزابلای‌کاستلی چیزی جز نفرت نیست. اگرچه او قوی است، شمشیر می‌زند، مهره‌های سیاست می‌چیند، نقشه می‌کشد، به تصرف در‌می آورد اما مالک نیست؛ جنونی بی‌سرزمین دارد چرا که  از عشق بهره‌ای نبرده است. فردیناند همسر او نیز تنها وجود نامرئی در کنارش دارد. از این رو ایزابلا زمستانی است که نمی‌تواند گرما ببخشد و حیات را به سرزمین قُرطُبه بازگرداند. از نفرتی این چنین، تنها نیستی حاصل می‌آید. مرگ چمبره می‌زند و آبها به جای سیراب‌کردن تشنگان، زهرآب بیماری به کام مردمان می‌ریزند.

در دیگر سو، روایت بی‌تابی است برای عشق، رنج دوری است، شیشه عطری‌ست که خالی می‌شود اما همچنان شامه‌ات عطرش را در سراپرده قصه جست‌وجو می‌کند. می‌تواند دستانی را به لرزه در آرشه بیندازد. انتظاری را پایان ببخشد. حیاتی را مستمر کند حتی در تاریک‌ترین زوایای کاخ قفس شده الحمرا...صدای عود باشد در مارستان برای التیام روحی زخمی. یا جدالی درونی باشد که پوستین «خود»‌ خواستن را کنار بزند از امیر ارسن.

عشق پیش می‌تازد، نفرت پیش می‌تازد و گاهی چونان ماری خیز برمیدارد در به کام کشیدن هر جلوه‌ای از عشق و شمع‌های روشن یک به یک خاموش می‌گردد...

در این میانه چندین خرده روایت دیگر هست که هیچ کدامشان  به قوت عشق و نفرت، ایمان و انتقام این چنین دوگانه‌هایی، به  قوام در کالبد قصه نمی‌رسند؛ گویی اینان خود به تنهایی در میانه داستان «راز گاروالا عطرساز» به قلم «لیلا امانی» نقشی می‌آفرینند. قلمی تصویرگرانه و رندانه که به حق تلاش کرده است ما را با واژه‌گانی کم نظیر به تماشای کوچه‌های مفروش از سنگ قُرطُبه، فواره‌های شیرنشان عمارت الحمرا ببرد؛ به عطر رزهای دمشقی، ریاحین کاخ المَجد و  ادویه‌های مغربی.

«راز گاروالا عطرساز» تصویر هنرمندانه نقش شده با واژگانی است که  آخرین روزهای غروب حکومت مسلمانان بر سرزمین آندلس را نشان می‌دهد. غروبی آمیخته به درد و خون و در عین حال با رگه‌های سفید از عشق و ایمان، که طلوعی دوباره را نوید می‌دهد و جان می‌بخشد.