یادداشت وحید حُسنی هنزایی به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی

سعید از نمایشگاه کتاب جلوی مصلای دانشگاه دوتا کتاب خریده بود و خیلی خوشحال بود. با چه شور و شوقی داشت از کتابها تعریف می‌کرد و همزمان سلفون روی کتابش را باز می‌کرد. سعید برای من آدم‌خوبۀ داستان بود. باهوش، خوش‌اخلاق، ساکت، درسخوان، خوش‌فکر. فکر کردم به خاطر این کتاب‌هاست که این‌طوریه! خیلی تعجب کردم برای اینکه جلد گالینگور کتاب «منِ ‌او» را پیدا کرده بود اینقدر خوشحال بود.

_سعید وقتی خواندی بدش به منم بخونم.

_باشه! حتماً.

هر دفعه سعید از رضا امیرخانی چیزی تعریف می‌کرد. اینکه گفته کتابی نوشته که رمان‌‌خوان‌های حرفه‌ای باید حداقل دوبار بخوانند تا بفهمند یا اینکه‌ کلی نه هزار صفحه راجع به تهران قدیم خوانده تا این را بنویسند. اینکه رضا امیرخانی هم مثل سعید یک سمپادی بود و در دبیرستان‌های استعداد درخشان درس خوانده بود. خیلی من را مشتاق می‌کرد به دنیای سعید و سمپادی‌ها وارد بشوم. من تا قبل از کارهای سعید به کتاب‌های غیر درسی و رمان به دید ویترین یک مغازه‌ای نگاه می‌کردم که هیچ وقت قصد خرید ازش ندارم. خیلی عادی و خیلی معمولی بهش نگاه می‌کردم. کنجکاوی اگر نسبت به محتوا و جلد کتاب‌ها داشتم مثل کنجکاوی یک دانشجوی علوم انسانی نسبت به کهکشان‌ها و سیاه‌چاله‌ها بود.

البته این اولین مواجهه من با کتاب و روایت نبود. ولی اولین مواجهه جدی من با دنیای داستان همان بود. قبلا هم داستانهای کوتاهی خوانده بودم و جذبم کرده بود. چندتا کتاب قطور هم برداشته بودم -همان‌هایی که در همۀ خانه‌ها پیدا می‌شود و معلوم نیست از کجا آمده و کی قرار است کسی از آن‌ها استفاده کند- و چندصفحه‌ای از آن را خوانده بودم و نفهمیده رهایش کردم. ولی این موقع دیگر فرق داشت. صحبت از دنیای آدم‌های خوبِ داستان بود. آدم‌هایی که فکر می‌کردم مثل ما آدم معمولی‌ها نبودند.

سعید گاهی موقع خواندن عکس‌العملهای جالبی از خودش نشان می‌داد. یجا گفت «اصلا داغونم کرده! روایت را عجیب روایت کرده! آمده گفته نویسنده می‌نویسد. چه جسارتی ، چه ابتکاری! زده هرچی قاعدۀ نویسندگی بوده را به هم زده!» یا سر سفره می‌گفت: «من به سید مجتبی علاقه‌مند شدم، سید مجتبی آدم جالبیه» چند روز بعدش می‌گفت: «عه!!!!! سید مجتبی همون نواب صفویه! عجیبه! ». بیشتر وقت‌ها هم خود داری می‌کرد و به گفتن عجب، آهان، ای بابا، واکنش نشان می‌داد. از پشت کمد سر و کتابش پیدا نبود ولی وقتی پاهایش تند تند تکان می‌خوردند معلوم بود که بدجور با داستان درگیر شده است. 

سال هشتاد و پنج هنوز بازار کتاب‌های آقای سید مهدی شجاعی گرم بود و رضا امیرخانی یک جور قلم نوآورانه و جوان‌پسند داشت. خیلی دلم می‌خواست کتابش تمام بشود و بروم بگیرم و بخوانم. آخرش تمام شد. از روی تخت که کنج عزلتش بود و همه کارش را همان‌جا انجام می‌داد آمد پایین و کتاب را داد دستم.

شروع کردم به خواندن. «منِ او» اولین کتابی بود که در دوران دانشجویی رسما بدون هیچ نیت خاصی شروع کردم به خواندن. یک هفته انتظار کشیده بودم. قطعا باید می‌خواندم. شروع کتاب با علی و مهتاب، بود و همینطور کریم و هفت کور. اول زبانش را نفهمیدم. دانشجویی که مدام سر و کارش با نظر و نظریه باشد و دنبال فرمول و حساب، با این روایت‌های داستانی ارتباطی برقرار نمی‌کند. یادم نیست چند ساعت یا چند روز طول کشید تا درگیر داستان شدم. وقتی درگیر داستان شدم، و فهمیدم فصلهای من و فصلهای او چطوری به هم مرتبط می‌شوند دیگر برایم سعید و رضا و ماجرای آدم‌های غیر معمولی مطرح نبود. انگار به قله‌ای داشتم می‌ر‌سیدم که قبلا توسط سعید فتح شده بود: داستان! الان داستان مهم شده بود. نیمی از کتاب را خواندم. به لحاظ روحی نیاز به تنفس داشتم.

دو هفته وقفه نیاز بود تا دوباره برگردم. برگشتم با عطش بیشتر. درسته که دنبال آن چیزهایی می‌گشتم که کتاب را برای سعید جذاب کرده بود ولی حکایت دام و دانه بود. کتاب که تمام شد بستم. و من دیگر آدم قبلی نبودم. معنای رمان را فهمیده بودم. معنای عشق را معنای مهتاب را معنای داستان را. دیگر حس نمی‌کردم بیرون باغی هستم که آدم‌های غیر معمولی درون آن هستند. وارد باغ شده بودم. 

یک کتاب حرف خوانده بودم و یک کتاب حرف نگفتنی داشتم. حرف‌هایی که اگر هم می‌خواستم نمی‌توانستم بگویم. اگر قبول کنیم «ارزش انسان به اندازۀ حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد» به اندازه سیصد  صفحه ارزشمندتر شده بودم. اینها را آن موقع نمی‌فهمیدم. آن موقع سکوت بودم. منتظر تمام شدن ارمیا ماندم. ارمیای سعید دیرتر تمام شد. رفتم ناصر ارمنی را خریدم. به نظرم می‌رسید تا امیرخانی هست نباید کتاب دیگری را خواند. ارمیا انگار راحت تر بود. 

سعید می‌گفت ارمیا، خودِ رضا امیرخانی است! این را توی وبلاگ‌ها خوانده بود. از آن‌جایی که سعید هم مثل رضا امیرخانی بود، پس خیلی سعید با ارمیا همذات‌پنداری کرده بود. برخورد من با ارمیا به خاطر سعید نبود. به خاطر رضا بود. رضا امیرخانی‌خوان شده بودم. وقتی ارمیا را خواندم فهمیدم می‌شود راجع به این مسائلی که هنوز در جامعه با رودبایستی با آنها صحبت می‌شود رمان نوشت. من با خواندن سه یا چهار کتاب افتادم در وادی خریدن و خواندن. دیگر نمایشگاه کتاب و جلد کتاب‌ها برایم مثل ویترین مغازه‌های عجیب و غریب فروشی نبود که من مثل یک تماشاچی باید نگاهش می‌کردم. هر کتاب یک قلۀ فتح شدنی بود. که باید می‌رفتم تا ببینم از روی آن دنیا چه شکلی می‌شود. یا هر داستان در باغ سبزی بود که باید داخلش می‌شدم و از هزارتوی آن سر در می‌آوردم. هر ترم با یک ساک کتاب اضافه به خانه برمی‌گشتم. به اضافه کتاب‌هایی که از سعید و علیرضا و مجتبی می‌گرفتم و می‌خواندم، همۀ عایدی من از کتاب‌خوانی در دوران کارشناسی بود.

حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم شاید بیشتر از هر کتاب خوبی که به کتاب‌خوان شدن آدم‌ها کمک می‌کند، یک دوستِ کتاب‌خوانِ خوب است که به کتاب‌خوان شدن آدم‌ها کمک می‌کند. دعا می‌کنم همه در دوران نوجوانی و جوانی‌شان یک سعید به تورشان بخورد.

به قلم نویسنده کتاب «گره دریایی»