یادداشت رامبد خانلری به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی

بزرگ‌ترین تفریح شوهرخاله‌ام حل‌کردن جدول است. همیشه‌خدا هروقت همه فامیل سرگرم معاشرت با همدیگر بوده‌اند او گوشه‌ای با مجله‌اش خلوت کرده و مشغول پرکردن خانه‌های جدول است. 

تابستان بود. من سوّم دبستان را جهشی خوانده بودم و معدلم ۲۰ شده بود. سرگرمی خانواده شده بودم. به‌نظر همه فامیل یک نابغه می‌آمدم. خانه مادربزرگم جمع شده بودیم. نوه دوست مادربزرگم باورش نمی‌شد که در یک ماه از فصل تابستان همه سوّم دبستان را خوانده‌ام و امتحان داده‌ام. می‌خواست هوش من را بسنجد. شاید به‌نظرش آمده بود که این بچه قمپز در می‌کند. به‌گمانم مهر پیش‌رو دبیرستانی می‌شد. رفت سراغ مجله‌های جدول شوهرخاله‌ام که روی میز تلفن و کنار دفترچه تلفن دسته لاغری ساخته بودند. یکی از مجله‌ها را برداشت. تندتند ورق زد و انگار به‌چیز مناسبی رسیده باشد، مجله را جلو من گذاشت و گفت: «به‌نظرت از کجا فهمید که قاتل خود یاروئه؟»

یک معمای پلیسی بود. یک نفر در خانه‌اش با شلیک گلوله مرده بود. شاهد ماجرا گفته بود که یک نفر بیرون پنجره به مقتول شلیک کرده و کارآگاه هم خود شاهد را به‌عنوان قاتل دستگیر کرده بود. یک نقاشی هم از موقعیت جسد در اتاق ضمیمه معمّا شده بود. رو به نوه دوست مادربزرگم گفتم: «خب اگه کسی از بیرون شلیک می‌کرد، جنازه‌اش نباید این‌طوری کف اتاق میفتاد.» هنوز هم نمی‌دانم که آن جواب در آن سن‌وسال از کجا به ذهنم رسید؟

نوه دوست مادربزرگم رو به همه گفت: «این بچّه واقعاً نابغه‌ست.» و کتابی را که می‌خواند به من نشان داد و گفت: «حالا که این‌قدر خوب از معماهای پلیسی سردرمیاری، این کتاب رو بخون.» و کتاب «درنده باسکرویل» با ترجمه «قاسم صنعوی» را نشانم داد. همیشه به خودم گفته‌ام که زندگی من در همان‌لحظه عوض شد.

یادم هست هفته بعد رفتم کتابفروشی نزدیک خانه‌مان و رو به آقای کتابفروش گفتم که کتاب درنده باسکرویل را دارد؟ دوّمین شانس زندگی‌ام را همان‌جا آوردم که آقای کتابفروش می‌دانست که این کتاب از داستان‌های «شرلوک هولمز» است و کتاب «رسوایی در کشور بوهم» را به من داد و گفت: «اون رو ندارم اما این یکی دیگه از داستان‌های شرلوک هولمزه.» من شرلوک هولمز را نمی‌شناختم و روی این را نداشتم که به آقای کتابفروش بگویم که نمی‌دانم از چه‌چیزی صحبت می‌کند. کتاب را خریدم و آمدم خانه. آن‌روز دوّم شهریور سال ۷۱ بود. این را اوّل آن کتاب نوشته‌ام. با دست‌خط یک بچّه دوّم دبستانی که یک‌ماهه سوّم دبستانی شده بود، تاریخ آن روز را نوشتم و کتابم را امضا کردم. آن‌روز اوّلین امضای عمرم را زدم و جالب اینجاست که از امضای من از آن‌روز تابه‌حال تغییر نکرده است فقط کمی بهتر شده است. تا اوّل مهر دو مرتبه آن کتاب را خواندم و به همین سادگی در مسیر جدیدی قرار گرفتم.

شروع کردم به خریدن کتاب با پول‌توجیبی‌هایم. هرچه کتاب جنایی‌معمایی در کتابفروشی نزدیک خانه‌مان وجود داشت، خریدم. بیشتر آن‌ها، کتاب‌های «آگاتا کریستی» بود. «مهمانی شوم»، «مرگ راجر آکروید»، «خانه کج»، «شیطان زیر آفتاب» و... 

بعد تلویزیون سریال «پوآرو» را پخش کرد، بعد سریال «شرلوک هولمز» را. قبل از آن هم «کارآگاه کاستر» پخش کرده بود. به خودم آمدم و دیدم شده‌ام مشتری پروپاقرص داستان‌های معمایی‌جنایی. سلیقه کتاب‌خوانی‌ام هم مثل امضام خیلی عوض نشده؛ هنوز هم وقتی حوصله خواندن هیچ کتابی را نداشته باشم برای اینکه با کتاب غریبه نشوم، کتاب‌های جنایی‌معمایی می‌خوانم. درست لحظه پیش از لحظه روشن‌شدن حقیقت در این داستان‌ها کیفیت غریبی دارد. همیشه نفس در سینه‌ام حبس می‌شود و دهانم ترش می‌شود. شاید به همین‌خاطر است که وقتی یک نفر از من می‌پرسد که کتاب خوب چه‌جور کتابی است؟ می‌گویم کتابی که نفس آدم را بند می‌آورد و دهان آدم را ترش می‌کند.

همه این‌ها را گفتم که بگویم من برای عجیب‌ترین سؤال دنیا یک جواب عجیب‌تر دارم؛ هروقت یک‌ نفر به‌من می‌گوید: «چی‌کار کنم که بچّه‌ام کتاب بخونه؟» جواب می‌دهم: «براش کتاب پلیسی بخر.» 

زمان بچّگی من تفریح زیادی وجود نداشت. آن‌وقت‌ها کتاب‌خواندن واقعاً یک تفریح بود. من جایزه شاگرداوّل ‌شدنم را کتاب می‌خواستم. کادو تولّدم را کتاب می‌خواستم. پول توجیبی‌ام را کتاب می‌خریدم. چون کتاب‌خواندن واقعاً یک تفریح بود و تفریحی بهتر از آن سراغ نداشتم. تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت. من بچّه کوچه و خیابان نبودم. مجبور بودم به خواندن. امّا حالا چیزی که زیاد است تفریح. کتاب‌خواندن توی سیاهه تفریح‌های آدم‌ها جایگاه درست‌ودرمانی ندارد. 

زمان بچّگی ما آدم‌ها از خودشان که می‌خواستند فرار کنند چاره‌ای جز پناه‌بردن به کتاب نداشتند حالا آدم‌ها مدام به‌بهانه اینترنت از خودشان فرار می‌کنند و روزی چند بار به خود واقعی‌شان سر می‌زنند. با همه این‌ها اگر اینترنت یا هر تفریح دیگری نفس شما را بند نمی‌آورد و دهانتان را ترش نمی‌کند یک‌بار به‌سراغ کتاب‌های جنایی‌معمایی بروید؛ اگر درست در لحظه قبل از لحظه کشف حقیقت دهانتان ترش شد و نفستان بند آمد به نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی بروید و برای خودتان یک جلد «درنده باسکرویل» بخرید.

به قلم نویسنده کتاب‌های «سرطان جن»، «آقای هاویشام»، «سورمه‌سرا»، «گربه‌زاد»، «هنر چاق بودن»

یادداشت «یک دراکولای دوست داشتنی، یک هری‌پاتر شوخ‌و‌شنگ» را از همین نویسنده بخوانید