نویسنده کتاب قدیس دیوانه: نوشتن یک گلبول اضافه در خون من است

قدیس دیوانه سال 99 در نشر صاد چاپ شد. از همان موقع به آن خوشبین بودیم، مجموعه داستان‌هایی که احمدرضا امیری سامانی در کنار همدیگر چیده تا علاوه بر راضی کردن خوانندگان، داوران جشنواره کتاب سال جمهوری اسلامی را هم راضی کند تا کتاب او را برگزیده بخش داستان اعلام کنند. برای آشنایی بیشتر با حال و هوای دنیای این نویسنده گفتگویی با او انجام داده‌ایم. با نشر صاد همراه باشید.

– در ابتدا، ضمن معرفی و شرح سابقۀ نویسندگی خود، قصّۀ چگونه نویسنده‌شدن خود را بگویید.

 

به نام خدا، من احمدرضا امیری سامانی هستم و در شرح سابقۀ خودم، با دیدی که الان نسبت به نویسندگی پیدا کرده‌ام، باید بگویم که من هنوز اوّل خطّ نویسندگی هستم و فقط می‌توانم ادعا کنم که از ابتدا یک کتاب‌خوان خوب بوده‌ام و اگر بخواهم به جرئت لقبی را با صفت «خوب» به خودم بدهم، آن لقب کتاب‌خوان خوب است. من از وقتی یادم هست، یعنی از دوران دبستان، به کتاب‌خوانی علاقه داشتم؛ اما درمورد خوب یا بدبودن قلمم، باید قضاوت را به خواننده بسپارم و می‌دانم راه زیادی تا نویسنده‌شدن دارم.

خطّ سیر نویسندگی من به سال۱۳۷۷ بازمی‌گردد. من به‌محض اینکه امتحانات سال آخر دبیرستانم را دادم، به دنبال یک محل کار گشتم تا درآمدی برای خودم پیدا کنم. یکی‌دو جا را زیر نظر گرفتم تااینکه یکی از دوستان من را به‌عنوان نیروی کار ساده به حوزۀ هنری معرفی کرد. پدرم می‌گفت که به استخدام بانک دربیایم؛ اما شخصیت من چیزی نبود که آن‌همه نظارت و چهارچوب و نظم کاری بانک را بپذیرد. من وارد حوزۀ هنری شدم و دقیقاً وارد جایی شدم که یک کتابخانه و یک آرشیو بزرگ از مطبوعات قدیمی داشت و این برای من یک اتفاق بسیار خوب از نظر فکری بود، وگرنه درآمد مالی خوبی نداشت. آن زمان، حوزۀ هنری تهران یک ساختمان در خیایان رشت داشت که در ضلع شمالی دانشگاه امیرکبیر بود و به ساختمان رشت معروف بود. آن ساختمان برای خیلی از نویسندگان و هنرمندان آشناست و پاتوق رفت و آمد آن‌ها بود و من در زیرزمین آن ساختمان در واحد آرشیو مشغول به کار شدم. همان سالی که وارد شدم افتخار دیدن مرحوم نادر ابراهیمی را پیدا کردم که در همان ساختمان فعالیت می‌کردند. فکر کنم یک سال بعد بود که ایشان مرحوم شدند. آنجا بود که کم‌کم شروع به نوشتن کردم. دیدار و گفت‌وگو با نویسنده‌ها و هنرمندان خوبی که به واسطۀ کار در آن مرکز نصیب من می‌شد، انگیزه‌های من را تقویت می‌کرد. بعد از گرفتن لیسانس مترجمی زبان انگلیسی، برای مدتی به‌سمت ترجمه رفتم و هم‌زمان، مقاله‌هایی را در مجلات مختلف و ضمیمه‌های روزنامۀ همشهری نوشتم؛ اما احساس کردم که صرفاً ترجمه، من را راضی نمی‌کند و طبعم نیازمند یک خلاقیت مضاعف بر ترجمه است. همان دلیل انگیزه شد تا من وارد دوره‌های داستان‌نویسی شوم که استاد حسین فتاحی مدرس آن بود. در کنار داستان‌نویسی، وارد دوره‌های تاریخ شفاهی هم شدم که در دهۀ ۸۰ هنوز به‌عنوان رشتۀ دانشگاهی شناخته نشده بود و واقعاً دریایی از اطلاعات و آموزه‌های خوب را به ذهن من سرازیر کرد. من مقالات زیادی در زمینۀ تاریخ شفاهی، مردم‌شناسی، مصاحبه و خاطره‌نگاری نوشته‌ام که در نشریات مختلف منتشر شده‌اند. علاقۀ دیگر من حوزۀ زبان‌شناسی بود که مطالعات و تحقیقات زیادی در این زمینه کردم و کم‌کم یاد گرفتم که از تمام این آموخته‌ها و مهارت‌ها، در داستان‌نویسی استفاده کنم و بعد آن‌قدر درمیان فرازونشیب‌های زندگی خواندم و نوشتم تا به اینجایی رسیدم که امروز هستم.

 

– ایدۀ اوّلیۀ همین کتابی که با نشر صاد منتشر کرده‌اید، چطور و کجا به ذهنتان رسید؟

 

خب، کتاب قدیس دیوانه، یک مجموعه داستان است که ایدۀ هر داستان آن در زمان و مکان جداگانه‌ای به ذهنم خطور کرد. اگرچه در دوره‌ای که تمام این داستان‌ها شکل گرفتند، درون‌مایۀ واحدی در ذهن من حاکم بود و این همان رشته‌ای است که داستان‌هایم را به‌هم ربط داده است.

 

– از عادت‌های نوشتنتان، این‌که معمولاً کجا و چه زمانی از روز یا ایام هفته، با خودکار و کاغذ می‌نویسید یا با صفحه‌کلید، برایمان بگویید. برای نوشتن یک اثر خود را قرنطینه می‌کنید یا نوشتن جزئی از زندگی و امری جاری در روزمرۀ زندگی‌تان است؟

 

باید اعتراف کنم که نوشتن عشق من است و به قول یکی از دوستانم، به‌عنوان یک گلبول اضافه در خون من ثبت شده. دوستانی که از نزدیک من را می‌شناسند، متوجهند که اگر به مدت یکی‌دو روز از نوشتن یا مطالعه دور بمانم، حالم خراب می‌شود. با وجودی که کاری که الان دارم برای امرار معاش انجام می دهم کار فنی است و در زمینۀ فرهنگی نیست؛ اما اطرافیانم همه درک کرده‌اند که بهترین آرام‌بخش و شادکنندۀ من، نوشتن و رفت و آمد به مراکز فرهنگی است و از بابت این درک و همراهی از آن‌ها متشکرم. مطالعه و خواندن و نوشتن را برای من به‌عنوان تزریق روزانۀ آن گلبول اضافه در نظر بگیرید.

درمورد اولویت‌های نویسندگی، من به مشاهده، سفر و حضور در جامعه و معاشرت با مردم اعتقاد شدید دارم و سفر هم نباید با امکانات لوکس ازپیش‌تعیین‌شده انجام شود. سفری که هتل و محل اقامت و مراکز خرید آن ایزوله و جدا از بافت بومی باشند، از نظر من سفر نیست. درمورد قرنطینه هم باید بگویم به‌هرحال نویسنده برای خلق اثر به تنهایی و تمرکز احتیاج دارد؛ اما تنهایی و تمرکز نباید کلیشه بشود و از آن مهم‌تر، خلوت و قرنطینه نباید کلیشۀ نویسندگی قلمداد شود. این تصوّر اشتباه است که نویسنده‌ها عموماً شخصیت‌های خلوت‌گزین و درونگرایی هستند. آن خلوت و آن قرنطینه، همیشگی نیست و در زمان های خلق اثر اتفاق می‌افتد؛ چه‌بسا اینکه عمده کار نویسنده در زمان‌های تحقیق و مشاهده اتفاق می‌افتد تا زمان نوشتن در خلوت. نویسنده به تجربۀ زیست احتیاج دارد و این تجربۀ زیست هرچقدر غنی‌تر باشد، آثار او هم قوی‌تر خواهند بود. درمورد خود من، خلوت، تنهایی و تمرکز یا قرنطینه زمانی اتفاق می‌افتد که یک ایده به ذهنم رسیده باشد و وقت نوشتن آن باشد. من ساعت‌هایی در روز را می‌خوانم و می‌نویسم و وقتی زمان خلق یک اثر برسد، وارد همان دورۀ تمرکز می‌شوم و البته این‌طور نیست که کلّ روز را در آن حالت باشم. معمولاً در همان دورۀ قرنطینه هم بعدازظهرها استراحت می‌کنم و جالب اینجاست که حالات این خلوت یا قرنطینه واقعًا برای هر فرد متفاوت است. یکی از دوستانم به پارک می‌رود و یک گوشه روی صندلی می‌نشیند و می‌نویسد، یک نفر در یک کتابخانه می‌نشیند و یکی مثل خود من، یک اتاق را انتخاب می کند. من عادت به تایپ دارم و البته یک دفترچه یادداشت همراهم هست که ایده‌هایم را شکار کنم تا در تلاطم اتفاق‌های روزمره از دستم نروند؛ اما عمده نوشتنم با صفحه‌کلید است. یک لپ‌تاپ دارم که سال ۱۳۸۹ خریدم. خاطرم هست آن را به‌صورت اقساط ماهیانه ماهی پنجاه هزار تومان خریدم و آن موقع با خودم می‌گفتم:«یعنی با مقالاتی که می نویسم، پول لپ‌تاپ درمی‌آید یا نه؟» بس‌که درآمد با نویسندگی کم و سخت است. همین الان هم همین است. یک نویسنده اگر یک لپ‌تاپ خوب بخرد، باید دستِ‌کم یک سال کار کند تا بتواند هزینۀ آن را در کنار هزینه‌های دیگر زندگی تأمین کند.

زندگی برای من از همان ابتدا روی حالت سخت تنظیم شده بود و من خودم را بذری می‌بینم که سال‌ها زیر یک تخته‌سنگ بزرگ گرفتار بود. دیر رشد کرد، ولی در نهایت آن‌قدر تلاش کرد و سر به سنگ کوبید تا سر از خاک بیرون آورد. علاقه، تلاش را توجیه و تقویت می‌کند. من یاد گرفتم که برای رسیدن به چیزهای معمولی هم باید خیلی تلاش کنم و وقتی هم که رسیدم، باید دوبرابر تلاش کنم تا چیزی که بدست آورده‌ام را حفظ کنم. درمورد نویسندگی هم همین‌طور بود. من به‌سختی و پس از گذشت زمان زیاد به اهدافم در نویسندگی رسیدم، برای حفظ این روند هم باید دوچندان تلاش کنم.

درمورد عادات نوشتن، از دفترچه یادداشت شروع می‌کنم. وقتی ایده‌ای به سرم خطور می‌کند، آن دفترچه یادداشت نقش یک قفس محکم و مطمئن را بازی می‌کند که سوژه را در آن یادداشت می‌کنم و خیالم راحت می‌شود که شکارش کردم. اگر نباشد، سوژه ممکن است مثل یک پرنده، از بین دست‌هایم بپرد و لای هیاهوی زندگی گم‌وگور شود. این شرایط فقط برای من نیست. من یکی از بسیارم. اینجا باید یک گریز به زندگی دوستان امثال خودم بزنم. خیلی از ماها تا آخر عمر زیر همان تخته‌سنگ می‌مانیم و می‌میریم و بعضی هم برعکس، شرایط زندگی برایشان مساعد است و آن‌طور زندگی می‌کنند که فانتزی‌های عوام از نویسنده تخیّل می‌کند؛ اما درمورد خود من، بزرگ‌ترین چالشی که هر روز دارم تکاپویی است که برای رسیدن به لپ‌تاپ و نوشتن انجام می‌دهم. عطشی که هر روز برای رسیدن دارم و تلاشی که برای این کار انجام می‌دهم. در حالت عادی، هر روز صبح اوّل صبح که دنیا هنوز خواب است و آخر شب که دنیا از تلاش افتاده را برای خودم بیمه کرده‌ام. من هر روز صبح ساعت شش صبح از خواب بیدار می شوم و شروع به نوشتن می‌کنم. شب‌ها هم همین‌طور. وقتی از کار برمی‌گردم، تتمۀ کارهای روزمره را انجام می‌دهم و بعد پشت میز کارم می‌نشینم و می‌نویسم. من این موضوع را به خیلی از هنرجویانی که با آن‌ها مراوده داشته‌ام هم گفته‌ام که اگر نوشتن معشوق شماست و بدون نوشتن احساس پوچی یا پیری می‌کنید، در مسیر آن قدم بردارید، وگرنه اشتباه قدم برداشته‌اید. من گاهی وقت‌ها خودم را مثل آن سرباز جنگ جهانی دوم در یک شهر جنگ‌زده می‌بینم که معشوقه‌اش هر روز در ساعتی مقرر، در آن سوی شهر در ایستگاه راه‌آهن منتظر اوست و او باید در زیر آوار بمب و گلوله خودش را به معشوقه‌اش برساند. دیگر به بمب نمی‌شود اعتراض کرد، به آوار نمی‌شود اعتراض کرد، چون اتفاق هرروزه‌اند و مجالی برای اعتراض نیست. ذات بمب و گلوله باریدن و انفجار است و وضعیت زندگی در این شهر یک عادت شده. فقط باید دوید و از میان این بمب‌ها و آوارها رد شد و یار را ملاقات کرد.

 

– از تجربۀ نوشتن همین کتاب برایمان بگویید. روزها و شب‌های شاید دشوار نگارش داستانتان چگونه گذشتند؟

 

یکی مثل من، باید تمام جوانب مدنظرش در داستان را رعایت کند. وقتی با داستانم تنها می‌شوم، دیگر به خودم تعلّق ندارم و واقعاً خودم هم وارد محیط داستانم می‌شوم وشخصیت‌ها را همراهی می‌کنم و بعد بارها و بارها و از زاویه‌های مختلف وارد صحنۀ داستان می‌شوم تا رضایتم تأمین شود که چیزی ناقص و یا خام نوشته نشده. بگذارید یک مثال بزنم. یک بار که به فرودگاه بین‌المللی تهران رفته بودم، متوجه شدم که یک پیرمرد ایرانی در ارمنستان فوت شده و جسد او را به ایران برگردانده‌اند. رفتم و چند ثانیه‌ای حالات و رفتارهای بازماندگان را ریزبه‌ریز زیر نظر گرفتم. بعد برگشتم به‌سمت سالن انتظار. یک لحظه جمعیتی را تصوّر کردم که در واقعیت نبود ولی در خیالم برای مشایعت مرحوم آمده بودند. دفتر یاداشتم همراهم نبود و در گوشی همراهم یادداشتش کردم. یکی‌دو هفته به عید مانده بود و من در آن دو هفته نتوانستم آن را بنویسم. فقط صبح زود بیدار می‌شدم و درمورد فضای داستان و شخصیت‌هایش تحقیق می کردم. در آن زمان بااینکه مشغول کارهای روزمره بودم، بخشی از موتور مغزم سرگرم پردازش و بالا و پایین کردن داستان بود. تااینکه عید شد و من فرصت پیدا کردم داستانم را بنویسم. من ده روز طول کشید تا آن داستان را نوشتم و چند باری بازنویسی کردم. ده روز از صبح می‌رفتم داخل پارکینگ خانۀ مادری‌ام که در منطقۀ سردسیری است و یک بخاری برقی را روشن می‌کردم و تا عصر می‌نوشتم. روز دهم بود که داستان تمام شد و من با خیال راحت از پارکینگ و نوعی از محیط خیالی داستانم خارج شدم و به جمع خانواده برگشتم!

وقتی مشغول نوشتن یک داستان می‌شوم، حتّی فیزیک خودم را هم داخل فضای داستان تصوّر می‌کنم و اگر بنا به دلیلی رشتۀ حوادث پاره شود و من به دنیای واقعی برگردم، شخصیت‌های داستان را می‌بینم که به طرفم دست دراز کرده‌اند و فریاد می‌زنند: «بیا و قصّۀ ما را تمام کن و ما را از این بلاتکلیفی نجات بده».

 

– از تجربۀ ارتباطتان با مخاطبان همین اثر بگویید. آیا بازخوردی دریافت کرده‌اید؟ آیا خاطرۀ ویژه‌ای از بازخورد مخاطبان اثرتان دارید؟

 

باید از تمام مخاطبینم تشکر کنم. آنان مرا غافلگیر کردند. انتظار این استقبال را نداشتم. وقتی می‌دیدم که داستان‌هایم و درونمایه‌های آن‌ها، بازخوردهای خوبی در مخاطبینم داشتند، به‌شدت ذوق‌زده می‌شدم. این انتقال جهان‌بینی و درونمایۀ اثر، بزرگ‌ترین آرزوی هر فردی است که در هر رشته از هنر صاحب اثر است. من با انتشار کتابم به آروزیم نرسیدم. خودم هم معتقدم که فعل انتشار کتاب، آرزوی یک نویسندۀ واقعی نیست و اگر کسی چنین تصوّر و هدفی دارد، نویسنده نیست. هدف واقعی و آرزوی اصلی، خوانده‌شدن کتاب و انتقال درونمایه و جهان‌بینی نویسنده است، حتّی اگر کتاب در ده نسخه منتشر شود و در ده نفر اثر کند. خاطرم هست که یک بار در یکی از شهرهای استان اصفهان کنار یک باسکول بار شصت‌تُنی ایستادم و از دکه‌ای در آن نزدیکی چای خریدم. یک کامیون کشنده با بار روی باسکول ایستاد و رفت و باسکول وزن دقیق آن را اعلام کرد. کنجکاو شدم که آیا این باسکول با این عظمت و این صفحۀ بزرگ فلزی، وزن یک آدم را هم درست تشخیص می‌دهد؟ دقت آن چقدر است؟ رفتم و روی صفحه ایستادم و با بگو و بخند خاص خودم از متصدی خواستم ببیند وزن من هم روی صفحۀ ماننیتور افتاده یا نه؟ متصدی خندید و وزن را اعلام کرد. باسکول به آن عظمت وزنم را با دو کیلو اختلاف تشخیص داده بود! سرخوش و متعجب از این اتفاق، به‌سمت در اتاقکش رفتم تا از او تشکر کنم که دیدم کتابم روی میز اوست. هیچ اتفاقی بهتر از این غافل‌گیری نمی‌توانست مرا خوش‌حال کند. جالب اینجا بود که او آن کتاب را تا انتها خوانده بود و باورش نمی‌شد که من نویسندۀ کتاب باشم. آنجا هم یک بخاری برقی روشن بود و کنار بخاری نشستیم و دربارۀ کتاب صحبت کردیم. بهترین اتفاق‌های زندگی خاطرات خوب هستند و من خوش‌حالم که قدیس دیوانه از من اینگونه تشکر می‌کند و برای من خاطرات خوب رقم می‌زند.

 

– از تجربۀ همکاری با صاد برایمان بگویید؛ از فرآیند ارائۀ اثر، عقد قرارداد، انتشار و اتفاقات بعد از انتشار و اینکه در آینده، در صورت نگارش اثری دیگر، آیا علاقه‌ای برای همکاری مجدد با نشر صاد دارید یا خیر؟

 

بله. من واقعاً از تمام مراحل کار در نشر صاد راضی و متشکر هستم. چون باعث شد اثر من دیده شود. کار نشر صاد مثل کشف همان بذر خوش استعداد در زیر تخته سنگ بود، درحالی‌که دیگران عمداً روی آن تخته‌سنگ ایستاده بودند تا رشد نکند. من سال‌ها در زمینۀ نویسندگی تلاش کرده بودم و باید در جایی این تلاش به ثمر می‌رسید و خدا را شکر رسید. بخش بزرگی از این رسیدن و دیده‌شدن، مدیون نشر خوب صاد است. تیم فکری خیلی خوبی در این انتشارات است که در تبلیغات کتاب و شرکت‌دادن آثار در جشنواره‌ها خیلی هوشمندانه عمل می‌کنند.

 

– آیا جز کتاب خودتان، اثر یا آثار دیگری از نویسندگان نشر صاد را خوانده‌اید؟ از نظرگاه یک نویسنده، اثر همکار یا همکارانتان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

 

بله، رمان «گاف» اثر خانم سارا گریانلو را خواندم و واقعاً از نثر زیبا و متفاوت ایشان لذت بردم. خصوصاً اینکه در جریان داستان یک سفر متفاوت را با آن زوج معلم انجام دادم. سفری از نوع همان سفرها که باب دل خودم است و شخصیتی به نام ارغوان که به همراه همسرش قلاب به قلاب من را به مناطق بومی و محروم بردند و با واژه‌های نو و البته پر معنا، زندگی در آن مناطق را به رخ من کشیدند.

 

– ارتباطتان با کتاب الکترونیک چگونه است؟ عادت به خواندن نسخۀ الکترونیک کتاب‌ها دارید یا همچنان نسخۀ کاغذی کتاب‌ها را می‌پسندید؟

 

خود من هنوز با کتاب‌های الکترونیک اخت نشده‌ام. یک دلیل آن فیزیکی است و بخاطر حجم کم گوشی تلفن همراه به‌نسبت بدن خود من است. موضوع بعدی نور صفحۀ گوشی موبایل است که چشم‌هایم را خسته می‌کند و خواب‌آلوده می‌شوم. من هنوز کتابی را دوست دارم که در میان دست‌هایم حسش کنم و بتوانم زیر نور ملایم یک چراغ، آن را مطالعه کنم. اگرچه می‌دانم که کتاب الکترونیک از نظر حجم و فضای نگهداری چه مزایایی دارد و شاید تبدیل چوب به کتاب، منصفانه‌ترین ظلمی است که ما به جنگل‌ها می‌کنیم؛ ولی بازهم نمی‌توانم روی گوشی به مدت زیاد برای خواندن متن کتاب تمرکز کنم چون خواب‌آلوده می‌شوم و گردنم درد می‌گیرد. این را هم بگویم که لپ‌تاپ پیرم تلاش‌های پُرثمرتری برای دوستی من با کتاب الکترونیک انجام داد و نور صفحه‌اش را مانند زمان‌هایی که تایپ انجام می‌دهم، ملایم کرد تا بتوانم کتاب الکترونیک را به‌راحتی بخوانم؛ اما لپ‌تاپ را که نمی‌توانم مثل کتاب، همه‌جا با خودم ببرم. شاید یک تبلت ساده واسطۀ بهتری برای این رفاقت ما باشد؛ اما برای دیگران که مثل من نیستند و مشکلی با صفحۀ گوشی ندارند، کتاب الکترونیک را توصیه می‌کنم. یک گوشی موبایل به‌راحتی می‌تواند به اندازۀ یک کتابخانۀ بزرگ، کتاب در دل خودش جا بدهد.

 

– به نظرتان نویسندگی یک شغل است؟ آیا در حوزۀ نویسندگی، آیندۀ شغلی‌ای برای خودتان متصور هستید؟ در چه صورتی نویسندگی در کشور ما تبدیل به یک شغل می‌شود؟

 

من اصلاً توصیه نمی‌کنم که کسی به نویسندگی به‌عنوان شغل نگاه کند، حتّی اگر درآمدی از این راه کسب می‌کند. گرچه الان به‌عنوان یک شغل، جای خودش را درمیان مشاغل باز کرده و دانشگاه‌ها با تبلیغات روی شغل نویسندگی، در رشته‌های مختلف جذب دانشجو می‌کنند. در صورتی که نویسندگی در مرحلۀ اوّل باید یک عشق و یک هنر برای فرد باشد تا در آن دوام بیاورد. دوستان زیادی را می‌شناسم که از راه نوشتن کسب درآمد می‌کنند. خود من سال‌ها از راه نوشتن مقالات در رسانه‌های مختلف کسب درآمد می‌کردم؛ اما این درد دل را هم باید بکنم که چانۀ نان هنر را کوچک گرفته‌اند. اصلاً نویسندگی را با «نون» کوچک نوشته‌اند. یعنی نویسندگی شغلی است که سختی زیاد و درآمد مالی کم دارد. در واقع باید یک اتفاق ماند معجزه به وقوع بپیوندد که نویسنده‌ای از راه فروش آثارش پول‌دار شود. خاطرم هست که سال ۱۳۸۵ برای نوشتن یک مقالۀ تحقیقاتی، پانزده روز وقت صرف کردم و وقتی حقّ‌التألیف را گرفتم، کامپیوتر قدیمی‌ام به مشکل خورد و آن را پیش تعمیرکار بردم. تعمیر کار در عرض یک ساعت همان‌طور که میوه‌اش را خورد و با دوستش تلفنی صجبت کرد و آهنگ شاد گوش کرد، مشکل کامپیوترم را حل کرد و کل پول مقاله‌ام را بابت تعمیر کامپیوترم از من گرفت! خطر دیگری که شغل نویسندگی دارد این است که گاهی نویسنده مجبور می‌شود برای ارتزاق و فرار از مشکلات مالی، قلم خودش را وارد فضاهایی بکند که از ته دل راضی به آن نیست، اما ناچار است. یعنی مجبور به سفارشی‌نویسی‌هایی می‌شود که اصلاً در سرشت او نیست، ولی چاره‌ای جز پذیرش ندارد. آنجاست که کیفیت قلم و هنر او کم‌کم تحلیل می‌رود. خود من آن‌قدر به تنگنا افتادم که نهایتاً به فکر چاره‌اندیشی افتادم و از استعدادهای فنی‌ام کمک گرفتم. یعنی کارهای فنی مرتبط با ساختمان انجام می‌دادم تا بتوانم روزگار را بهتر بگذرانم و دیگر به آفت آن نوع سفارشی‌نویسی‌ها گرفتار نشوم. من یکی‌دو جملۀ معروف داشتم که روزهای شنبه به همکارانم می‌گفتم و اگر نمی‌گفتم، آن‌ها خودشان تکرار می کردند که: «من روزهای آخر هفته می‌روم کار می‌کنم که پول داشته باشم بتوانم شنبه بیایم سرکار!». اما یک بار برای همیشه خودم را از دام سفارشی‌نویسی‌های ناچار نجات دادم و گفتم سختی‌های کار فنی را به جان می‌کشم تا قلمم و هنرم صرفاً در خدمت فکر و جهان‌بینی خودم باشد، ولاغیر. به‌هیچ‌وجه توصیه نمی‌کنم که سازمان یا سیستمی بیاید و تبلیغ شغل نویسندگی را بکند، چون با این بازارگرمی‌های امروزی تنها اتفاقی که می‌افتد تیشه به ریشۀ نویسندگی زدن و بی‌کیفیت‌کردن آن است؛ اما درخواستم این است که از کسانی که با عشق و تداوم علاقه نویسنده شده‌اند، حمایت شود، چون این افراد تمام تار و پود زندگی خود را وقف عشق خودشان کرده‌اند تا به اینجا برسند.

 

– در صورتی که در شهری جز تهران زندگی می‌کنید، آیا تفاوتی میان آثار و سرنوشت نویسندگان پایتخت‌نشین و نویسندگان شهرهای دیگر می‌بینید؟ اساساً پایتخت‌نشینی تأثیری در بیش‌تر دیده‌شدن نویسنده و اثرش دارد یا خیر؟

 

من الان چند سالی است که در استان اصفهان ساکن شده‌ام. درکل باید اعتراف کنم که فضای نویسندگی در تهران کیفیت رشد بهتری دارد. هم به لحاظ امکانات غنی و مراکز فرهنگی بزرگی که در تهران هست و متأسّفانه در شهرهای دیگر ضعیف‌تر است و هم به لحاظ تعدّد نویسندگان. در شهرهای دیگر، رقابت‌های جانبی و مخربی دیده‌ام که در تهران کمتر است. یک رقابت بد در چهارچوب چشم‌وهم‌چشمی و سرکوب یکدیگر. در صورتی که اساتید من از همان ابتدا به من آموخته بودند که هیچ‌وقت نمی‌توان گفت قلم کدام نویسنده از آن یکی بهتر است، چون تجربه‌های زیستۀ متفاوتی داشته‌اند. تنها برگ برندۀ نویسندگان، کیفیت فنی نگارش آن‌هاست که آن‌هم در آثارشان عیان است. نویسنده‌ای که به پختگی رسیده باشد، حتماً به فروتنی هم رسیده و نیاز به ادعا وشاخ‌وشانه‌کشی بر سر آثارش ندارد. من دقیقاً یک جملۀ عجیب را از یکی از شخصیت‌های فعال در حوزۀ فرهنگ اصفهان شنیدم: «فکر نکن بتونی توی نویسنده‌های اصفهان سری توی سرا دربیاری و مشهور بشی» واقعاً بعد از شنیدن این جمله تعجّب کردم. در صورتی که اصلاً من برای رقابت با کسی یا خودنمایی در منطقه‌ای نمی‌نویسم. این کار تنها عشقی است که من بدون رقیب با او عشق‌بازی می‌کنم.

 

– چه توصیه‌ای برای نوقلمان و علاقه‌مندان به نویسندگی دارید؟

خیلی از چیزهایی که به ذهنم رسید را لا‌به‌لای حرف‌هایم گفتم؛ اما در اینجا یک درخواست دارم، چون توصیه‌کردن کار من نیست. دنیای نویسندگی مانند آسمان شب است. بعضی‌ها در آن ستاره می‌شوند و ماندگار می‌شوند و خیلی‌ها مثل شهاب‌سنگ، در یک ثانیه برقی می‌زنند و بعد فرو می‌افتند و خاموش می‌شوند؛ اما جالب اینجاست که بیشتر آن‌هایی که مثل شهاب‌سنگ افتادند، به قصد ستاره‌شدن پا به آسمان شب گذاشتند و برعکس، آن‌هایی که ستاره شده‌اند، قصدشان ستاره‌شدن نبود. آن‌ها عمری را پای نوشتن گذاشتند تا بازتاب دهندۀ دردها و دغدغه‌های درونی خود و به طبع آن تسکین دهندۀ دردهای در جامعه باشند. آن‌ها آن‌قدر فروتنانه مطالعه کرده‌اند و نوشته‌اند و سختی کشیده‌اند که جامعه از آثار و قلم آن‌ها استقبال کرده. این افراد هیچ‌وقت نخواسته‌اند که آثار خودشان را به‌زور به خورد جامعه بدهند. درخواستم این است که دوستانم در تمام دوران نویسندگی بی‌ادعا و پرتلاش باشند و مطالعه و مشاهده را شرط اوّل کار خود قرار دهند. هدفشان شهرت و یا فانتزی‌های کلیشه‌شدۀ نویسندگی نباشد که اصلاً با ذات نویسندگی جور درنمی‌آید؛ اما خیالشان راحت باشد که آن زمان که مطالعه و مشاهده و تجربۀ آن‌ها در جوهر قلمشان پر شد، روز شکوفایی و خلاقیت آن‌هاست. آن زمان که قلم نویسنده علاوه بر پختگی، آغشته به بوی دردهای جامعه باشد، مخاطب خودش به‌سمت اثر نویسنده می‌آید و دیگر لازم نیست نویسنده دست به دامان کلمات درشت و تزیین‌شده و یا داد و قال برای جذب مخاطب بشود. این اکسیر خودش راه خودش را باز می‌کند.

 

– در پایان اگر نکته‌ای مد نظرتان است، بفرمایید.

از توجه و صبر شما ممنونم.

باز هم ممنون از صبر و حوصله و وقتی که برای این گفت‌وگوی مکتوب گذاشتید.

مطالب مرتبط

fbthdr

نویسندگی از یک برنامه تلویزیونی شروع شد: گفتگو با الهام سید حسینی نویسنده کتاب زندانبان

پادکست آبی عمیق

پادکست آبی عمیق: قسمت سوم تقدیم به امام علی (ع)

133805_52369306

کتابی با موضوع دریاچه ارومیه برای کودکان: سمیه سیدان از افسانه جزیره کبودان می‌گوید

IMG-20210813-WA0012 (1)

از وبلاگ نویسی تا نویسندگی: طاهره مشایخ از سلفی با خرابکار می‌گوید

پادکست آبی عمیق

پادکست آبی عمیق: قسمت دوم تقدیم به امام حسن مجتبی (ع)

پادکست آبی عمیق

پادکست آبی عمیق: قسمت اول تقدیم به حضرت خدیجه(س)

مشتاقانه منتظر دریافت نظرات شما دوستان عزیز هستیم





مطالب مرتبط

fbthdr

نویسندگی از یک برنامه تلویزیونی شروع شد: گفتگو با الهام سید حسینی نویسنده کتاب زندانبان

پادکست آبی عمیق

پادکست آبی عمیق: قسمت سوم تقدیم به امام علی (ع)

133805_52369306

کتابی با موضوع دریاچه ارومیه برای کودکان: سمیه سیدان از افسانه جزیره کبودان می‌گوید

IMG-20210813-WA0012 (1)

از وبلاگ نویسی تا نویسندگی: طاهره مشایخ از سلفی با خرابکار می‌گوید

پادکست آبی عمیق

پادکست آبی عمیق: قسمت دوم تقدیم به امام حسن مجتبی (ع)

پادکست آبی عمیق

پادکست آبی عمیق: قسمت اول تقدیم به حضرت خدیجه(س)