در ویرانه‌های اطراف جیران، صدای بوف می‌آمد. ابرهای خاکستری، درست مثل سنگ‌هایی که غول‌ها می‌غلتانند، غلت می‌خوردند و آسمان را پر می‌کردند. هوا مه‌آلود بود. 

میرزا اما قدم‌زنان در حالی که سیگاری بر لب داشت از حوالی خرابه‌ها به سمت جیران می‌رفت.

میرزا از دور مرد درشت‌هیکلی را دید که با عجله به سمتش می‌آید، چهره‌ی مرد مدام به چهره‌ی هر یک از اهالی جیران تغییر می‌کرد، میرزا با تعجب به سمتش خیره شد، مرد همین‌طور که نزدیک می‌شد، سر و شکل احدْسیزده را به خودش می‌گرفت. احد مضطرب بود.


«احد! تویی؟».


 احدسیزده در حالی که رنگ به رخسار نداشت، مقابلش ظاهر شد.


خرید کتاب از راه‌های زیر: