حرف می‌زند، گوش می‌کنم ولی نمی‌شنوم. زمین زیر پایم خالی می‌شود. دیواری که به آن تکیه زده بودم می‌ریزد؛ به‌آسانی! 

لطفی می‌کند و می‌گوید فحشی بدهم تا سبک شوم. دنیادنیا نفرین هم دلم را آرام نمی‌کند؛ آخر چیزی را تغییر نمی‌دهد.

چقدر احمق بودم! کدام دیوانه‌ای روی پسر بزدل حساب باز می‌کند؟ با یک دنیا آرزوی خوشبختی به خدا می‌سپاردم؛ آن هم دقیقاً امروز که ماجرا را به مامان گفته‌ام.

هنوز روی همان نیمکتم و نمی‌دانم چه ساعتی است. هوا تاریک و پارک شلوغ. مثل همۀ شب‌های تابستان. تا به اطراف نگاه می‌کنم، همهمۀ صدایشان یاد کنایه‌ها می‌اندازدم.


خرید کتاب از راه‌های زیر: